ديگه كم كم بوي محرم داره مي آيد البته با ورود ماه محرم من قالب وبلاگم رو سياه پوش ميكنم البته هركس بخواهد من كد قالب جديد محرم رو كه خودم ساختم بهش مي دم ....من از خودم مي پرسم از محرم ۸۴ تا امسال چه كار كردم ؟ اميدوارم استفاده لازم رو از اين ماه ببريد و با آمادگي وارد اين ماه ماتم بشويد حالا يه شعر تركي خوب مي خوام بنويسم كه معنيش رو هم پايينش مي نويسم اميدوارم خوب باشد:
ايا عزيز عالمين قلبيمين آرامي حسين
چوخ بتر عاشقوخ آقا عاشق بين الحرمين
نووالاردي كربلايه بيز بير يول سالايدوخ ؟ گورگوزل قبرون گورمميش آقا اولميردوخ
ايشيك گونوز سن سيز قارا گجه دي د گوروم اي آقا يارالارين نجه دي ؟
معني فارسي :
ايا عزيز عالمين آرام قلبم يا حسين
خيلي آقا عاشقتيم عاشق بين الحرمين
چه مي شد گر كربلايت را ما ببينيم ؟ قبر قشنگت را نديده نميريم
روز روشن بي تو برام شب تاره بگو آقا زخم هاي بدنت در چه حاله ؟
*********************************************************
يادمه از روزي كه من لب به سخن گشودم
بردن نام تو حسين هميشه بود سرودم
چشمام اگه مي باره زهرا اجازه داده
آخر ميام يه روزي به كربلا پياده
بين ما و امام حسين همين خون فاصله است
مي توان حلقوم ها رابريد ولي نمي توان فرياد هار بريد فريادي كه از حلقوم بريده بيرون مي آيد ماندگار تر است. (شهيد آويني)
منتظر مطالب من دباره اين ماه باشيد...
راوی : شهید آوینی
امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند : « اما بعد... می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است ! جهان تغییر یافته ، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفی، خرده نانی و یا چراگاهی كم مایه باقی نمانده است . » «زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان عمل نمی شود و باطل را كه ازآن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر اینچنین است ، من درمرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش ایشان از قِبَل آن می رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دینداران .»
آه از رنجی كه دراین گفته نهفته است ! و اما سرّالاسرار این خطبه در این عبارت است كه « لِیَرغَبَ المؤمن فی لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود.» یعنی دهر بر مراد سفلگان می چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می رسد تا رغبت تو در لقای خدا افزون شود... پس ای دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانیم! می گویی : مگر سر امام عشق را برنیزه ندیده ای و مگر بوی خون را نمی شنوی ؟ كار از كار گذشته است . قرن هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما ای دل ، نیك بنگر كه زبان رمز ، چه رازی را با تو باز می گوید :كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا كه پیكر صد پاره تو بر زمین افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره ، كه در حقیقت . و هر گاه كه عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ ، یعنی همین.
لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.
الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها
عمر بن سعد ابی وقاص نخست مایل نبود كه امر میان او و امام حسین(ع) به پیكار كشد... هر كسی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر ازانتخاب خواهد شد وعمر سعد را نیز ساعتی اینچنین فراخواهد رسید . اما اكنون او می گریزد و دهر نیز در كمینش ، كه او را به این لیله القدر بكشاند. عمربن سعد فرزند سعد ابی وقاص است ، فاتح قادسیه ، و یكی از آن ده تنی كه می گویند رسول خدا هنگام مرگ از آنان رضایت داشته است . هنوز نیم قرن از رحلت رسول خدا نگذشته ، این پسر سعد ابی وقاص است كه در برابر فرزند رسول الله(ص) و وصی او ایستاده است . ابن سعد تلاشی بسیار كرد تا كارش به پیكار با حسین بن علی(ع) نكشد ، اما دهر هیچ كس را نا آزموده رها نمی كند ؛ صبورانه در كمین می نشیند تا تو را به دام امتحان درآرد و كارت را یكسره كند كه ان ربك لبالمرصاد . از گفت و گوهایی كه پیش از تاسوعا بین ابی سعد و امام گذشته است خوب می توان دریافت كه او كیست . امام می فرماید :« مگر از خدای پروا نداری ؟ خدایی كه معادت به سوی اوست. عزم پیكار بامن كرده ای حال آنكه مرا نیك می شناسی و می دانی كه فرزند كیستم . بیا و این قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدا نزدیك شوی.» ابن سعد گاهی مایملكش را بهانه كرد و گاهی خانواده اش را ... تا اینكه امام امید از او بازگرفت و برخاست كه بازگردد در حالی كه می گفت :« چه می اندیشی ؟ آیا نمی دانی كه به زودی تو را در بستر خواهند كشت و در قیامت نیز رحمت خدا از تو دریغ خواهد شد؟امیدوارم كه از گندم عراق جز اندك زمانی بهره مجویی .» و این سخن دامی است كه دهر در كمین ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشاید كه :« اگر به گندم دست نیافتم ، جو كه هست !» و با این سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد . آیا هنوز عمرسعد را امید نجاتی هست؟ تلاش امام برای آنكه عمرسعد را از ورطه ای كه در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد به جایی نرسید . در تاریخ ها آمده است كه امام تا پیش از عصر تاسوعا بارها با او به گفت و گو نشست و اگر چه از آنچه دراین دیدارها گذشته است جز همان مختصر كه ذكر شد هیچ چیز نمی دانیم ، اما سیره سیاسی امام حسین(ع) از آنچنان روشنایی و صفایی برخوردار است كه هیچ جای شبهه ای باقی نمی گذارد.
پر روشن است كه امام حسین(ع) در مرداب وجود عمر سعد به جست و جوی كدام گوهر نابی آمد است : شاید در این مرداب كه روزگاری با اقیانوس های آزاد پیوند داشته است هنوز نشانی از حیات باشد، شاید در این مدفن تاریكی كه عمرسعد فطرت الهی خویش را در آن به خاك سپرده است هنوز روزنه ای رو به آفتاب گشوده باشد .امام آفتاب كرامتی است كه خود را از ویرانه ها نیز دریغ نمی كند. آسمان را دیده ای كه چگونه در گودال های حقیر آب نیز می نگرد؟ آب را دیده ای كه چگونه پست ترین دره ها را نیز از یاد نمی برد؟ چگونه می توان كار پاكان را قیاس از خود گرفت ؟ امام رابا خداوند عهدی است كه غیر او را در آن راهی نیست ، و بر همین پیمان است كه امام پای می فشارد .نه ، این راز نه رازی است كه با من و تو درمیان نهند . ولایت امام بر مخلوقات ولایت خداست، یعنی همه ذرات عالم ، از پای تا سر ، بقایشان به جذبه عشقی است كه آنان را به سوی امام می كشد، اما خود از این جذبه بی خبرند . اگر او كشكشانه ما را به كوی دوست نكشد و بر پای خویش رهایمان كند، یاران ، همه از راه باز می مانیم . آسمان را دیده ای كه از او بلندتر هیچ نیست ، اما درگودال های حقیر آب نیز می نگرد؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست و جوی نشانی از دریاست، دریای آزاد ، دریایی كه به اقیانوس راه دارد. زهیر بن قین هر چند خود نمی خواست، اما امام آن عهد فراموش شده را با او تازه كرد.
عمرسعد نمی خواست كه كار او با امام به پیكار بینجامد . این حقیقت از مَطلع نامه ای كه برای ابن زیاد نگاشته معلوم است :« خداوند آتش را خاموش كرد و اتفاق برقرار شد و كار امت به صلاح آمد .»... با این همه قصد دارد كه باطن خویش را از ابن زیاد كتمان كند. اما ابن زیاد زیرك تر از آن بود كه فریب عمرسعد را بخورد و گفت :« این نامه مرد خیرخواهی است كه امیر خویش را اندرز گفته و دل بر قوم خویش سوزانده است.» دست تقدیر همه لوازم را یكجا گرد آورده است تا آنچه باید، به انجام رسد . «شمر بن ذی الجوشن » نیز حاضر است تا ابن زیاد را با سخنان خویش در آنچه قصد كرده است تشجیع كند... اگر خداوند انسان را رها كند ،دهر نیز با او همداستان می شود. اما به راستی مگر تا كجا می توان شرور بود كه خداوند انسان را در كاری اینچنین زشت یاری كند؟ شمر از جانب ابن زیاد مأمور شد تا امریه او را به عمر سعد برساند و اگر آن شوربخت از جنگ با حسین سرباز زد، خود به جای او بنشیند و عمرسعد را گردن بزند و سرش را برای ابن زیاد بفرستد . او نامه ابن زیاد را به عمرسعد رساند و منتظر ماند تا جواب آن را دریافت كند. ابن زیاد نوشته بود :« من تو را به جانب حسین نفرستاده ام كه دست از او برداری و وقت را بیهوده بگذرانی . بنگر كه اگر حسین و اصحابش تسلیم رأی من شدند ، آنان را به مسالمت نزد من گسیل دار و اگر نه ... برآنان حمله بر و خونشان را بریز و پیكرشان را مُثله كن كه حق آنها این است . آنگاه كه حسین كشته شد، او را زیر سم ستوران بینداز و بر سینه و پشتش اسب بتاز ، كه ناسپاس است و مخالف . من می دانم كه این كار پس ازمرگ او را زیانی نخواهد رساند ، اما عهد كرده ام كه با او اینچنین كنم . چنان كه به امرما عمل كنی ، پاداشت پاداش كسی است كه مطیع فرمان بوده است ، و اگر نه ، از مقام خود كناره گیر و امر لشكر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار كه باقی را او خود می داند .»
عمر بن سعد به روشنی دریافت كه شمربن ذی الجوشن در این میانه چه كرده است .او می دانست كه حسین بن علی تسلیم نخواهد شد . این جمله ای است كه از او در وصف حسین نقل كرده اند كه خطاب به شمر گفته است :« والله همان دلی را كه علی داشت در میان دو پهلوی پسرش نهاده اند.» آنگاه فرماندهی لشكر پیاده را به او سپرد و آماده جنگ شد.» شامگاه تاسوعا عمربن سعد چون قصد كرد كه حمله آغاز كند فریاد كرد :« یا خیل الله ، اركبی و ابشری ! ـ لشكرخدا سوار شوید؛ مژده باد شما را به بهشت .» و عجبا! این همان كلامی است كه پدرش سعد ابی وقاص در جنگ قادسیه بر زبان آورده بود . آیا به راستی عمر بن سعد نمی داند كه چه می كند ، یا خود را به نادانی زده است؟
هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشته ، امت محمد(ص) تیغ بر اوصای او كشیده اند و با نام اسلام ، قلب اسلام را كه امام است ، می درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می پرستند كه ابراهیم شكسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله كه امامت است، پیكار می كنند. جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد ، چه سود كه بر زبان لااله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها می كندو خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند. و ای كاش تا همین جا بسنده می كرد و قلب قبله را با تیغ نمی درید! عجبا! جهان را ببین كه چه سان وارونه می شود! افمن یمشی مكبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیم ؟
برگرفته از سایت شهید آوینی خادم الحسین (ع) : احسان ج
راوی : سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . او آنگاه كه اراده كرد تا از مكه خارج شود گفته بود: من كان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله تعالی. سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی دهند كه هیچ ، بال می سوزانند . آنجا ساحت انی اعلم ما لاتعلمون است ، آنجا ساحت علم لدنی است ، رازداری خزاین غیب آسمان ها و زمین؛ آنجا سبحات فنای فی الله است و بقای بالله ، و مرد این میدان كسی است كه با اختیار ،از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه غیر او را در عالم اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست. اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است ؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون ، تو را خواهد برد... طیّّّّّّ این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست ؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند كه دستانش را در راه خدا قربان كرد. این حسین است كه عرصات غایی خلافت تكوینی انسان را تا آنجا پیموده است كه دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله نیست. آنان كه با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند كه بر بالین علی اكبر علی الدنیا بعدك العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك ثم لا ینفعك و اكنون بر بالین ابی الفضل عباس می گوید: الان انكسر ظهری و قلت حیلتی ،اما حجاب های نور را نمی بینند كه چه سان از هم دریده و رشته های پیوند روح را به ماسوی الله چه سان ازهم گسسته ! نه ماسوی الله ، كه اینجا كلام نیز فرشته سان فرو می ماند.مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است كه روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است كه آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می كند. بعدها امّ البنین دررثای عباس سرود:
یامن رای العباس كر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لوكان سیفك فی یدیك لما دنی منك احد
دستان عباس بن علی قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بال های بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است ، آسمان بهشت كجاست كه عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، كران تا كران ، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین شیوه كه می چرخد، احسن است. چشم عقل خطابین است كه می پرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند كه خطایی نیست و هرچه هست وجهی است كه بی حجاب ، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر او نهاده اند؟
برگرفته از سایت شهید آوینی الخادم الحسین : احسان ج
نهضت امام حسين(ع)از نادرترين رخدادهايى است كه تفكر انسانهارا به خود معطوف داشته است و در تاريخ اسلام ارزش والايى دارد. شهادت حسين بن على(ع)حيات تازهاى به اسلام بخشيده، خونها رابه جوشش آورد و تنها را از رخوت خارج ساخت. امام حسين(ع)باحركت قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده و احساس ذلت وزبونى و اسارت را كه از اواخر حكومت عثمان بر روح جامعهاسلامى حكمفرما شده بود، تضعيف كرد.
آنچه امت اسلامى از زمان وقوع اين حادثه عظيم تا امروز بر آنمتفق است، اين است كه انقلاب كربلا هيبت و ابهت اسلام را كه بهعلتحاكميت فرمانروايان ضعيف النفس و تحقير ارزشها و مقدساتدينى رو به افول گذارده بود، احيا كرد. حركت امام حسين(ع)،حركتى است مستمر براى همه نسلها و همه عصرها است.
اين انقلاب تنها انقلابى است كه اگر كليه صحنههايش چنان كهبوده، تصوير شود، هيچ كس نمىتواند از بروز احساسها و عواطففطرىاش جلوگيرى كند; زيرا اين فاجعه به قول شافعى دنيا رالرزانده و نزديك است قله كوهها را آب كند.
حادثه كربلا در ميان اهل تسنن موجى ايجاد كرد كه زبان و قلمدانشمندان آنان گاه ناخواسته و زمانى با شجاعتبه توصيف وتجزيه و تحليل آن پرداخته است. شوكانى در كتاب «نيل الاوطار»در رد بعضى از سخنوران دربارى مىگويد: به تحقيق عدهاى از اهلعلم افراط ورزيده، چنان حكم كردند كه:
«حسين(ع)نوه پيامبر كه خداوند از او راضى باشد. نافرمانىيك آدم دائم الخمر را كرده و حرمتشريعتيزيد بن معاويه را هتككرده است.» خداوند لعنتشان كند، چه سخنان عجيبى كه از شنيدنآنها مو بر بدن انسان راست مىگردد.
تفتازانى در كتاب «شرح العقايد» مىنويسد:حقيقت اين است كه رضايتيزيد به قتل حسين(ع)و شاد شدن اوبدان خبر و اهانت كردنش به اهلبيت پيامبر(ص)از اخبارى است كهدر معنى متواتر است; هر چند تفاصيل آن متواتر نيست. دربارهمقام يزيد بلكه درباره ايمان او كه لعنتخدا بر او و يارانشباد. توافقى نداريم.
جاحظ مىگويد: منكراتى كه يزيد انجام داد، يعنى قتل حسين(ع)وبه اسارت گرفتن زن و فرزند او و ترساندن اهل مدينه و منهدمساختن كعبه، همه اينها بر فسق و قساوت و كينه و نفاق و خروج ازايمان او دلالت مىكند.
بنابراين، يزيد فاسق و ملعون است و كسى كه از لعن او جلوگيرىكند، نيز ملعون است.
ابن حجر هيثمى مكى در كتاب «الصواعق المحرقه» مىنويسد: پسرامام حنبل در مورد لعن يزيد از وى پرسيد. احمد در جواب گفت: چگونه لعنت نشود كسى كه خداوند او را در قرآن لعن كرده است.
آنجا كه مىفرمايد: «فصل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكماولئك الذين لعنهمالله» و چه مفاسدى و قطع رحمى از آنچه يزيدانجام داد، بالاتر است؟!
عبدالرزاق مقرم در كتاب «مقتل الحسين» مىگويد: به تحقيقگروهى از علما از جمله قاضى ابويعلى و حافظ ابن الجوزى وتفتازانى و سيوطى در مورد كفر يزيد نظر قطعى دادهاند و باصداقت تمام لعن او را جايز شمردهاند.
مولف كتاب «شذرات الذهب» مىنويسد: در مورد لعن يزيد، احمدبن حنبل دو قول دارد كه در يكى تلويح و در ديگرى تصريح به لعناو مىكند. مالك و ابوحنيفه نيز هر كدام همتلويحا و هم تصريحايزيد را لعنت كردهاند; و به راستى چرا اينگونه نباشد و حالآنكه او فردى قمار باز و دائم الخمر بود.
شيخ محمد عبده مىگويد: هنگامى كه در دنيا حكومت عادلى وجوددارد كه هدف آن اقامه شرع و حدود الهى است و در برابر آنحكومتى ستمگر است كه مىخواهد حكومت عدل را تعطيل كند، بر هرفرد مسلمانى كمك كردن حكومت عدل واجب است; و از همين باب استانقلاب امام حسين كه در برابر حكومتيزيد كه خدا او را خواركند. ايستاد.
از سبط بن جوزى در مورد لعن يزيد پرسيده شد. او در جواب گفت: احمد حنبل لعن او را تجويز كرده است، ما نيز به خاطر جناياتىكه درباره پسر دختر رسول خدا مرتكب شد، او را دوست نداريم; واگر كسى به اين حد راضى نمىشود، ما هم مىگوييم اصل، لعنت كردنيزيد است.
حادثه كربلا چنان در قلوب نفوذ كرد كه بسيارى از بزرگان اهلتسنن آن را در قالب شعر مطرح ساخته، اندوه خويش را ابرازكردند. امام شافعى كه در دوستى اهلبيت زبانزد است. دربارهنهضت كربلا چنين سروده است:
قتيل بلا جرم كان قميصه صبيغ بماء الارجوان خصيب نصلى على المختار من آل هاشم و نوذى بنيه ان ذاك عجيب لئن كان ذنبى حب آل محمد(ص) فذلك ذنب لست عنه اتوب هم شفعائى يوم حشرى و موقفى و بغضهم للشافعى ذنوب
حسين(ع)كشتهاى بى گناه است كه پيراهن او به خونش رنگين شده وعجب از ما مردم آن است كه از يك طرف به آل پيامبر درودمىفرستيم و از سوى ديگر فرزندانش را به قتل مىرسانيم و اذيتمىكنيم!
اگر گناه من دوستى اهلبيت پيامبر است، پس من هيچگاه از آنتوبه نمىكنم.
اهلبيت پيامبر(عليهم السلام)در روز محشر شفيعان من هستند واگر نسبتبه آنان دشمنى داشته باشم، گناهى نابخشودنى است.
ماهنامه كوثر شماره 38
معنى فرهنگ:
آداب و عادات و انديشهها و اوضاعى كه گروهى در آن شركت دارند، فرهنگ ناميده مىشود كه از نسلى به نسل ديگر انتقال مىيابد. زبان و وسيلههاى نمادين ديگر عوامل اصلى انتقال فرهنگ است; در عين حال ممكن استبسيارى از رفتارها و عادات و رسوم تنها از طريق تجربه حاصل گردد.
اصولا هر جامعهاى براى خود روش و اسوه ويژهاى از كليات فرهنگى و رفتارى دارد كه امور ضرور انسانى مانند سازمان اجتماعى، دين، حقيقتجويى، ساختمان سياسى، نحوه تفكر، مؤسسات اقتصادى و فرهنگ مادى آن را به وجود مىآورد.
از آغاز پيدايش بشر فرهنگ مايه تمايز هر گروه از گروه ديگر بوده است درجه پيچيدگى سازمانهاى فرهنگى يكى از ابزارهاى تشخيص جامعههاى متمدن از جامعههاى ابتدايى است. «فرهنگ» به معنى تعليم و تربيت، نيز به كار رفته چنانچه در شعر فردوسى آمده است:
تو دادى مرا فر و فرهنگ و راى تو باشى به هر نيك و بد رهنماى
در كتابهاى لغت چنين آمده است: عاشورا با (الف مقصوره) و عاشوراء با (الف ممدوده) را روز دهم و بعضى روز نهم دانستهاند. زهرى گفته است جز در چند مورد، اسمى كه بر وزن فاعولاء باشد شنيده نشده. (1)
از ابنبزرج نقل است كه: «ضاروراء» به معنى «ضرا» (سختى) و «ساروراء» به معنى «سرا» (گشايش و شادمانى) و «دالولا» به معنى «دلال» به كار رفته است.
صاحب مجمعالبحرين در اينباره گفته است: «عاشورا يك نام اسلامى است و آن روز دهم محرم است و گاهى الف بعد از عين حذف مىگردد و «عشورا» تلفظ مىشود». (2)
و نيز گفتهاند كه عاشورا كلمهاى است عبرى و معرب «عاشور» كه دهم تشرى يهود باشد كه روزه آن روز «گپور» [كفاره] است و چون آن روز را به ماههاى عربى انتقال دادند، روز دهم اولين ماه تازيان شد.
چنانچه در ماههاى يهود هم در اولين ماه و روز دهم است. (3)
از امور مسلم ترديدناپذير و مورد اتفاق تمام فرق اسلامى اين است كه حضرت امام حسينعليهالسلام بىنهايت مورد علاقه و محبتخاص جد بزرگوارش پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله بوده است و اظهار اين موضوع از روايات فراوانى كه تواتر معنوى دارد ثابت مى شود. (4)
گروه كثيرى از محدثان اسلامى نقل كردهاند كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «حسين از من و من از حسينم. خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوستبدارد». (5)
در محاوره عربها اين چنين است كه وقتى مىخواهند بين خود و ديگرى كمال الفت و يگانگى و شدت ارتباط و دوستى را بفهمانند آن تعبير را به كار مىبرند و مىگويند: «فلان كس از من و من از اويم» چنانچه وقتى مىخواهند نفرت و بيزارى خود را نسبتبه ديگرى اظهار كنند، مىگويند: «من از او نيستم و او از من نيست» شاعر گفته است:
ايها السائل عنهم و عنى لست من قيس و لاقيس منى
پس تعبير «حسين منى و انا من حسين» يا شبه آن تعبير مانند «حسين منى و انا منه» بر محبتشديد و اتصال و علاقه تام بين پيامبرصلى الله عليه وآله و فرزند گرامىاش دلالت مىكند. و نيز قسمت اول حديث «حسين منى» ارتباط و اتصال جسمى و قسمت دوم آن «و انا من حسين» ارتباط معنوى را مىرساند. توضيح آن كه «حسين منى» مىفهماند كه امام، پاره تن پيامبر است و به لحاظ مادى به آن حضرت انتساب دارد و «انا من حسين» مىفهماند كه اگر فداكارى و ايثار و از خودگذشتگى آن جناب نبود، زحمات پيامبرصلى الله عليه وآله به هدر مىرفت و اثرى از اسلام باقى نمىماند.
در روايات فراوانى آمده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله آن حضرت را مىبوسيد و هر وقت او و برادرش امام حسنعليهماالسلام را مىديد و مناسبت اقتضا مىكرد، با آنان به مداعبه و ملاعبه مىپرداخت. عدهاى از راويان نقل كردهاند كه رسول خدا يك دست را بر قفا و دست ديگر را بر زنخ فرزندش حسينعليهالسلام قرار مىداد و دهان بر دهانش مىگذاشت. (6) و در برخى از روايات است كه پيامبرصلى الله عليه وآله درباره امام حسينعليهالسلام فرمود: «فداى كسى بشوم كه فرزندم ابراهيم را فداى او كردم». (7)
از آنچه به اختصار در عظمت و فضيلتسرور شهيدان حسين بن علىعليهالسلام بيان داشتيم و نيز از آنچه رسول اكرمصلى الله عليه وآله در شدت علاقه و محبتبه فرزند بزرگوارش ابراز داشته، به خوبى درمىيابيم كه اخبار حاكى از عيد بودن روز عاشورا و تبرك جستن در آن روز از قول پيامبرصلى الله عليه وآله دروغ و افتراى محض است. چگونه ممكن است قبول كرد كه رسول خداصلى الله عليه وآله روز شهادت ريحانهاش (8) را كه مكرر بر مكرر از آن خبر داده (9) روز جشن و عيد اعلام كند. در صورتى كه آن حضرت به ياد آن روز گريه مىكرد.
روايات صحيح كه در كتب اهل سنت نيز نقل شده بر گريستن رسول خداصلى الله عليه وآله به خاطر شهادت فرزند فداكارش دلالت دارد.
از امالفضل بنتحارث روايت كردهاند كه او گفت: ... من حسينعليهالسلام را در دامن پيامبرصلى الله عليه وآله گذاشتم. لحظهاى گذشت كه ناگهان اشك از چشمانش فرو ريخت. گفتم يا نبىالله پدر و مادرم قربانت گردد چه شده؟! فرمود: جبرئيل آمد و خبر داد كه امتم اين پسرم را به زودى مىكشند! گفتم همين پسر را؟! گفت: آرى. (10)
لازم است مسلمين از دسايس بنىاميه برحذر باشند، و به رسول خداصلى الله عليه وآله اقتدا كنند (11) و او را اسوه و مقتداى خويش قرار دهند. از اعمال و رفتار و گفتار آن پيشواى عظيمالشان پيروى نمايند و بر اثر رواياتى كه در زمان سلطنتبنىاميه درباريان جعل نموده بودند (12) نبايد از روش آن حضرت منحرف شوند كه سالروز شهادت فرزند دلبندش را جشن بگيرند و آن روز را روز عيد و شادى و مبارك قرار دهند. (13)
بر مسلمانان است كه بخود آيند، بيدار شوند، به حقيقت اسلام توجه كنند و بينديشند تا آنچه را كه دشمنان پيامبر و اسلام داخل دين كردهاند كنار بزنند و بفهمند كه اسلام واقعى كدام است و بر چه محور دور مىزند. در هر امرى از امور به ديده انتقاد و تحقيق بنگرند و سرسرى و تقليدى آن را نپذيرند. (14)
بنىاميه با بنىهاشم كينه ديرينه داشتند. (15) از طرف ديگر چون منصب شامخ نبوت در خاندان بنىهاشم بود و آنان اين موهبت و افتخار را برنمىتافتند، تا توانستند با اسلام به ضديت و معاندت پرداختند.
آنها در اصل به اسلام هيچگونه اعتقادى نداشتند. عقاد نويسنده و متفكر شهير مصرى مىگويد: ابوسفيان پس از آن كه اسلام آورد غلبه اسلام را غلبه بر خود تلقى مىكرد. (16)
هند، مادر معاويه پس از اسلام آوردنش فرياد مىزد: چرا جنگ نكرديد و از خود و سرزمينتان دفاع ننموديد؟!
ابوسفيان و پسرش معاويه پس از فتح مكه اسلام آوردند. ابوسفيان و خانوادهاش با دشوارى تمام اسلام را گردن نهادند. بدين معنى كه در ظاهر اسلام آوردند و در واقع اسلام را قبول نداشتند. (17) ابوسفيان بر قبر حضرت حمزهعليهالسلام ايستاد و گفت: اى اباعماره بر امارت و فرمانروايى با ما جنگيدى كه آن به ما انتقال يافت. (18)
به نظر مىرسد معاويه به نبوت پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله اعتقاد نداشتبه دليل آن كه عدهاى از مصريان بر وى وارد شدند و گفتند: «السلام عليك يا رسولالله» او آنان را از اين گفتار منع نكرد. (19)
محققان اهل سنتبه سندهاى متعدد در تفسير آيه شريفه «الم تر الى الذين بدلوا نعمتالله كفرا»، (20) ذكر نمودهاند كه مقصود دو طايفه تبهكار بنىاميه و بنىالمغيرة است. ..................ادامه دارد..........
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by FATEMION-BONAB.blogfa.com