من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره ُ غصه خوردن واسه چی ؟ واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی؟
نمیخام چوب حراجی رو به قلبم بزنند نمیخام گناه بی عشقی بیوفته گردنم
نمیخام دربه درپیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من میخام پیاده شم
همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط؟
بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قوربونت برم خدا چقدر غریبی تو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین
نمیخام دربه درپیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من میخام پیاده شم!!
این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد ؟
این بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد؟
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست؟
این همه تلسم بد جای خوش دعا کجاست؟

با آمدنت بهار دل پیدا شد
بلبل به نوا آمد و گلها وا شد
ای کاش که در کوچ خودت می دیدی
با رفتن تو قیامتی برپا شد
قسمتی از وصیت نامه امام(ره):
بادلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا ، از خدمت خواهران و برادران مرخص وبه جایگاه ابدی سفر میکنم و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دار و از خدای رحمان و رحیم میخواهم که عذرم را در کوتاهی خدمت و قصور و تقصیر بپذیرد و با قدرت و تصمیم و اراده به پیش بروند .
شعری از امام (ره) :

چشم تو و خورشید جهان تاب کجا ؟
یاد رخ دلدار و دل خواب کجا؟
با این تن خاکی ، ملکوتی نشوی
ای دوست تراب و رب الارباب کجا؟
***
ای دوست هر آنچه هست نور رخ توست
فریادرس دل ، نظر فرخ توست
طی شد شب هجر و مطلع فجر نشد
یارا ! دل مرده تشنه ی پاسخ توست
***
از هستی خویشتن، گذر باید کرد
زین دیو لعین ، صرف نظر باید کرد
گر طالب دیدار رخ محبوبی
از منزل بیگانه سفر باید کرد
اما نوشته های شهید سید مرتضی آوینی ارباب تمام ارباب قلمها در فراق امام خمینی (ره):
کوچه های جماران همراز کوچه های مدینه گشته اند بعد از ارتحال رسول. آنان که پای دارند هروله می کنند تا خود را به خاه ای برسانند مطاف ملائک حافظتو بوده است و هر صبح و شام میهمان سفره ای که از بهشت بهر تو نزول می یافت، خانه ای که همنوازی تسبیحات تو هر صبح و شام نور می خورد و نور می آشامد و در عطر روح اللهی تو شناور بود. آنان که پای دارند هروله می کنند، اما انان که پا در راه عشق تو باخته اند چه کنند؟ جانا، رحم آور! اینجا عالم ظاهر است و ظاهر حجاب باطن. چه کنیم؟
ستون های حسینیه ی جماران رازداران اُستُن حنانه اند اما بر حال ما می گریند، بر حال آن دلباختگانی که بی تو دیگر جانشان جز باری سنگین بر گرده ی فراق نیست. ستون ها می نالند. ذرات چوب و آهن و خاک، هر چه هست، می نالند. آنجا که تو می نشستی، اریکه حکومت عشق بر جان های مشتاقان، خالی مانده است.
گریه کن تا آن بغض گلوگیر بشکند و اشک هایت پیش باز قدم های یار روند، در کوچه باغ های ملکوت. طراوت آن جنات از اشک های من و توست ، اما دل هایمان آرام نمی گیرد. کاش این غم، اشک می شد و فرو می ریخت و این ابرهای تنگ نشسته، آسمان سینه هامان را به خورشید وا می گذاشتند. کاش قلب مرا قربانی می گرفتند تا این گرد ماتم از شهر برخیزد و رسول الله به مدینه باز گردد.
جانا! سخن از فراق توست، که در فراق جز حدیث فراق نه در دل می گذرد و نه بر لب می آید. با ما بگو که باید کرد که جان مانده است و ای عزیزتر از جان ، تو رفته ای؟ ما جان و سر را می خواستیم تا بر سر پیمانی نهیم که با تو بسته بودیم. حال بازگو که با این سر پر درد و جان پریشان چه کنیم؟ اما فراق آمدنی است، دیر یا زود، و این بیت الاحزان مهبطی است در هجران، تا بسوزی و از آتش فراق ققنوسی برآید با بال های آتشین ، که تو را بر بال های خویش ازسدرةالمنتهی نیز بگذارند.
جانا! محبت تو شیطان را به بند کشیده تا بین مردمان و یاد مرگ هیچ حجابی حائل نگردد و همه در محشر قیامتی که تو برپا کرده ای حاضر شوند.
رحم آور ای عزیز ما! کسی را بفرست تا آن خبر هولناک را که شنیده ایم تکذیب کند. ای مسیحای جان بخش دل های میت ما! مگر مسیح هم می میرد؟
« کو خمینی؟ کو خمینی؟»... «کوکو»ی غریبانه ی بوف دل ما در ویرانه های سینه هامان پیچیده است، در آنجا که تا پیش از این بیت المعمور بود. گوش کن به ترنم ذرات خاک در تلاوت سوره ی «الرحمن». در آسمان، اما، قاریان ملکوت که قرآن را از رسول الله آموخته اند، با سوره ی «دهر» به استقبال آمده اند.
شب سر رسیده است، اما قلب ها تسکین نمی یابند. نبض اضطراب می تپد و فوران آتش غم از عمق اقیانوس روح تا قلب ها سریان می یابد و با اشک ازچشمه ی چشم ها بیرون می زند.
همه انتظار می کشند و انتظار خواب را رانده است. شب خاکستری است که آتش روز واقعه را پنهان داشته. فردا چه خواهد شد؟
عاشق در معشوق به فنا می رسد و بقای خویش را در بقای او می جوید. پس نه عجب اگر از امت کسی نیست که خود را به یاد آورد! همه بی خود گشته اند و یکبار دیگر این انسان است که بر عهدی بزرگ مبعوث می گردد. زمین در انزوای کهکشان، سر در گریبان ماتم فرو برده است و بر تنهایی امام عصر می گرید و ستارگان شمع گریان جمع غریبانه ی اصحابند :
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ؟
جوانانی که خود را از او باز یافته اند، اکنون یکباره چشم بر جهانی گشوده اند که در آنجا اجال تن ها به سر می رسد و انسانی به عظمت روح الله نیز می میرد.
پب را پکست ، اما خود در انتظار طلوع نماند. نوری که در طواف قلب محمد (ص) بود به قبله ی طواف خویش واصل شد. پروانه ها نور را به حکم میثاق می شناسد و از آغاز، با قصد سوختن پر در مطاف می گشایند.
در آسمان، ملائکی که مر را با یک اشاره ی لؤلاکی بشکافتند، راه را با فاتحه گشودند. بانگ تلاوت از شقاق قمر برخاست... و تا آسمان هفتم بالا گرفت؛ تا جنات یاسین و حُجُرات نور بر دامنه ی اعتراف، تا آنجا که نسیم «هل اتی» می وزد، با عطر یاس و گل های محمدی... تا بستان هایی که از نهر های «طه» سیراب می شوند. اما زمین، ای وای! ماتم گرفت و «اناء اللیل» و «اطراف النهار» پر شد از گریه های غریبانه و نوحه های یتیمانه. زنی فریاد میزد : «نگویید که خمینی مرده است، نگویید که خمینی مرده است! » و آن دیگری، که چشم از تصویر او بر نمی گرفت و می گریست. وقتی انسانی آن سان عظیم که خمینی بود روی در نقاب خاک می کشد، شکاف فرقت و فقدان او تا به قیامت جبران نمیگردد؛ شکاف فرقت او در دل، زخمی التیام ناپذیر است.
جان را اشک می کنند و از چشمان فرو می ریزند تا التیام یابند، اما دریغ! دریغ و درد! او را نمی توان شیرین تر از جان نامید، که شیرینی جان به وجود اوست و اکنون که به دیار نادیار روح سفر کرده است، شرنگی تلخ تر از جان چیست درکام ماندگان؟
روح نمازمان قبض شد و لاشه های سرد رکوع و سجودمان بی کفن و دفن بر خاک ماند و قلب گوری شد که در آن، جنازه ی فطرت را به خاک سپردند. اعصار بینات پایان یافت و باز ماییم و عقلمان؛ ماییم و عقلمان این فرشته ی مطرود بال شکسته بر مهبط زمین ، در جزیره ی تنها. کی باشد که ادریس بیاید ؟ کی باشد که اریس بیاید؟
گرد آمده اند و در برهوت میان ظاهر و باطن حیرانند. خدایا، مگر روح الله نیز می میرند؟ خدایا، او سببی بود که زمین و آسمان را به هم می پیوست. اکنون ما را بازگوی که به کجا روی آوریم؟ عقل می گوید که اکنون او بر بلندای آسمان ابدیت ایستاده است و امتداد وجود خویش را در تاریخ می نگرد، اما چشم ظاهر بین بدنی نحیف را پیچیده در میان کفنی سفید می بیند، در انتظار بازگشتن به خاک. آن تابوت شیشه ای نگینگرانقدر انگشتری زمین است، کعبه بلورین دلهای عشاق حق. و آن عمامه سیاه بر کفن سفید، نقطه ی خل گرفتاری گرفتاران عشق است.
مادر ما مادر تموم عالمه فاطمیه خدا هم غرق ماتمه
آه ، خدايا! نميدونم چرا امروز هر طرف نگاه ميكنم مادرم رو پشت در نيم سوخته ميبينم .
يا مهدي جان يا امام زمان ! نميدونم الآن كجايي؟ ولي اگه كنار قبر
ناپيداي مادر هستي براي ما هم دعا كن . يا علي جان ! امروز دلم ميخواد مدينه باشم تا يه گوشه تابوت مادرم رو بگيرم و تو تشييع جنازه غريبانه مادرم، تو دل شب شركت كنم . اما چرا تو دل شب ؟ مگه مدينه شهر پيامبر نبود؟ مگه فاطمه دختر رسول خدا نبود؟ پس چرا اينطور غريبانه؟
آره مدينه شهر پيامبر بود ، اما بعد از وفات رسول الله همه مردم اين شهر كافر شدند . همونايي كه تو روز غدير خم پيمان بستند كه نگذارند علي (ع) به خلافت برسه (يعني عمر و ابوبكر و...) ، خلافت رو غصب كردند و فدك رو كه هديه پيامبر بود از فاطمه گرفتند تا خيلي زود نشون بدند كه حتي يك لحظه به خدا ايمان نياورده بودند و سند بي آبرويي اين دو نفر رو محسن فاطمه با خون خودش در رحم مادر امضا كرده است .
پس بياين با هم تبرّي رو زنده كنيم و فرياد بزنيم: خدايا لعنت كن،
عمر و ابوبكر سر كرده قاتلين مادرم را. اين عربهاي جاهلي كه خيلي زود كافر شدند ، لياقت نداشتند كه
از بركت فاطمه بهرهمند بشند و لياقتشون همونه كه خودشون و بچه هاشون تا ابد تو جهل و كثافت باقي بمونند وگرنه فاطمه زهرا اون قدر بزرگه كه اسمش به تنهايي ميتونه معجزه كنه .فاطمه ، كوثر است يعني خير كثير براي همه كس البته كساني كه مثل عربهاي جاهل چشاشونو رو حقيقت نبندند . نميدونم چقدر از شهر فاطميا ميدونين ، پس بذارين يه اشاره اي به داستان اين شهر كه در واقع داستان عنايت حضرت زهرا به همه آدم هاي حقيقت جو است بكنم :
در سال 1917 در دهكده كوچكي در پرتغال سه كودك معصوم پرتغالي، مردم دهكده را از ملاقات هاي خود با بانوي نوراني كه خود را فاطيما ميناميد و آنها را راهنمايي ميكرد ، با خبر كردند و زمينه اي را فراهم آوردند تا هفتاد هزار نفر در سيزدهم ماه مي همان سال در آن دهكده گرد هم آمدند تا شاهد معجزه آن بانوي گرامي باشند و آن معجزه چرخيدن و نزديك شدن خورشيد بود . از آن زمان تا كنون اين دهكده تبديل به شهري زيارتي شده است و هيچ كس را ياراي انكار اين واقعه عظيم نيست .
همه ساله سيل مشتاقان حضرت فاطيما در آن روز گرد هم ميآيند و با گفتن ذكرهاي مختلف با تسبيح( كه از دستورات آن بانوي نوراني به آن كودكان بوده ) و ساير اعمال عبادي با هر زباني به حضرت فاطيما
متوسل ميشوند و حاجاتشان را ميگيرند و چه بسيار بيماراني كه در آن مكان مقدس از حضرت فاطيما شفا گرفتند. حتي پاپ ژان پول دوم و ششم هم از شركت كنندگان در اين مراسم هاي ساليانه بوده اند.
يا فاطمه ! تو اينقدر مهربوني كه مسيحيان و حتي يهودي ها از تو حاجاتشون رو ميگيرن ، يه گوشه چشمي هم به ما بكن.

از همه کسانیکه این مطالبو خوندن التماس دعا دارم. یاعلی نقطه سر خط همین حالا
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by FATEMION-BONAB.blogfa.com